سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
< >
آمیزگارى با مردمان ایمنى است از گزند آنان . [نهج البلاغه]
حاجــی آباد زریـــن زیر ذره بیــن
درباره

حاجــی آباد زریـــن زیر ذره بیــن

وضعیت من در یاهـو
محمد صادق خدایی[48]
روستای حاجی آباد زرین نگین سبزی در دل کویر مرکزی ایران است.وجود نخل های زیبا و سربلند،چشم مسافرین متعجبی را که انتظار دیدن چنین چشم اندازی را در این گوشه از خاک زرخیز ایران ندارند، به شگفتی وا می دارد... حاجی آباد زرین در سال 1370 از شهرستان نایین و استان اصفهان جدا شد و از آن تاریخ به بعد از توابع شهرستان اردکان و استان یزد به شمار می رود.
   1   2   3   4   5   >>   >


به نام خدا


امروز می خواهم از خاطره ای دور صحبت کنم. خاطره ای که احتمالا همه ی اهالی حاجی آباد زرین به یاد می آورند. خاطره ای از 20 سال قبل! 20 سال یعنی 84 درصد عمر من!


اواخر ماه رمضان بود و فکر کنم تابستان. من و راشد هم به همراه پدر و مادرمان از یزد به حاجی آباد رفته بودیم. من چهار سالم بود و راشد سه ساله بود. آن روزها خیلیها که آشنا نبودند فکر می کردند ما دوقلو هستیم! ولی شاید این به خاطر لباسهای شبیه مان بود وگرنه من مو فرفری و چشم رنگی بودم و راشد مو صاف و چشم سیاه! قدم هم کمی از راشد بلندتر بود. برعکس حالا! کودکی بود و شیطنت... بچگی بود و بیخبری از دنیا... یاد اون روزها بخیر... هرچند هنوز هم شیطنت می کنیم!


آن روز عصر را خوب به خاطر می آورم. من و راشد و سمیه در حال بازی کردن در کوچه بودیم. دایی بزرگمان محمدحسین (روحش شاد) که در دنیا فقط از او حساب می بردیم گفته بود حق ندارید از بند آبادی آن طرفتر بروید! (بند همان سیل بند خاکی ای بود که در امتداد جنوب روستا امتداد داشت و دارد) همین گفتن برای برانگیختن حس کنجکاوی کودکانه ی ما کافی بود! تصمیم گرفتیم از بند رد شویم!


من گفتم: بریم دنبال محمد (پسر عمو) که دو سال از ما بزرگتر بود. هر کاری کردیم نیامد همراهمان. بدون محمد راه افتادیم. فقط چون احتمال دادم دایی محمدحسین توی خیابان اصلی باشه آبادی را دور زدیم!


از بند که رد شدیم تا دوردست کویر بود و کوهی بلند که خودنمایی می کرد. کمی که رفتیم راشد و سمیه خسته شدند و گفتند برگردیم. من ولی هی می گفتم بریم تا به اون کوهه برسیم! آنقدر رفتیم تا خیلی خسته شدیم. ولی اون کوه هیچی نزدیک نشده بود! بی خیال کوه برگشتیم. دوباره بند پیدا شد. این دفعه بالای بند رفتیم و امتداد روستا را از روی آن راه رفتیم. آن زمان فقط در آنجا خانه ی سید ضیا کدخدای سابق و دایی پدرم بود. سیدضیا ما را که دید داد زد: بچه ها برید از اینجا! میفتید از روی بند! بیایید پایین!


هشدار کدخدا باعث شد دوباره مسیر را برگردیم. راشد دیگه حسابی خسته شده بود و نزدیک غروب رسیده بود. گله ی گوسفندان اهالی هم برگشته بود و از کنار بند عبور می کرد. من و سمیه زودتر از بند پایین اومدیم و به تماشای گوسفندان مشغول شدیم. راشد هم داشت چاردست و پا و نشسته از بند میومد پایین. چند ثانیه بعد اومد به راشد بگم بیاد گوسفند ببینه که دیدم: راشد نیست!!!


الآن هم که می نویسم تعجب می کنم ولی در نهایت ناباوری در عرض چند ثانیه راشد محو شد. هیچ جا نبود. کم کم داشت تاریک می شد. سریع و با ترس به طرف خونه دویدیم. من از سه جهت می ترسیدم. گم شدن راشد، جواب پدر و مادر و بدتر از همه دایی محمدحسین که گفته بود نرید از بند اون طرف...


دقیقا یادم نیست که چطور گم شدن راشد را اطلاع دادیم. صحنه ی بعدی که یادمه این بود که در خانه ی باباجون امین الله من رفتم پشت دار قالی قایم شدم و سمیه پشت پرده! ولی پرده فقط تا کمرش رو پوشیده بود! دایی محمد حسین اومد توی اتاق. در کمال ناباوری به من هیچی نگفت ولی نگاهش کشت مرا! به سمیه ولی یه مشت آروم زد که تا چند ساعت گریه کرد!


من را بردند خانه ماهرخ خانم عمه ی مادرم. در این فاصله همه ی اهالی که اکثرا در مسجد بودند باخبر شده بودند. مثل پدر و مادرم... جالبه که آقای تابش که اخیرا برای دفعه چهارم نماینده شهرستان اردکان شد هم آن شب برای تبلیغات انتخابی مجلس چهارم آمده بود که البته چون مردم برای پیدا کردن راشد از مسجد بیرون آمدند سخنرانیش انجام نشد!


کمی بعد من در حالیکه عمه ماهرخ دستم را گرفته بود از خانه بیرون اومدیم... باورم نمی شد... توی خیابون پر از آدم بود... خیلی ترسم بیشتر شد... مردم چراغ ورداشته بودند و پیاده و ماشینی و موتوری توی مزراها و اطراف آبادی در اون شب تاریک دنبال راشد سه ساله می گشتند و هی می گفتند: راشد... راشد...


دوباره به خانه ی باباجون رفتم. مادرم از بس گریه کرده بود صورت و چشمهاش سرخ شده بود. خونه پر از آدم بود. همین ترس من را بیشتر می کرد. دایی محمدحسین هی به اتاق میومد و به مادرم سر می زد. پدرم هم بیرون بود و دربه در همراه مردم می گشت و گریه می کرد. خیلی به من که درک درستی هم توی بچگی نداشتم سخت می گذشت.


مردم چند ساعت دنبال راشد توی بیابون و مزرعه و پشت بند و هر جایی که فکر می کردند را گشته بودند. خیلیها نا امید شده بودند. پر بیراه هم نبود. یه بچه ای که هنوز درست نمی تونه حرف بزنه، درست نمیتونه راه بره، اصلا آبادی را بلد نیست، چراغ و فانوس نداره، از تنهایی و تاریکی می ترسه، چند ساعت هم هست که پیدا نشده! L خیلی خیلی شرایط سختی بود... خیلی...


ما همچنان در خانه بودیم و فقط صدای گریه افراد مختلف فامیل و دوست و آشنا را می شنیدیم... ناگهان در اتاق محکم باز شد... همه نگاهها برگشت اون سمت... دایی محمدحسین پرید توی اتاق و راشد توی بغلش بود... از بین جمعیت راه بازکرد و رفت به سمت مادرم و راشد را گذاشت توی بغلش... و همزمان یک شاخ شونه ی تند برای من کشید...


خدا راشد را دوباره به ما داد... در حالیکه که خیلیها نا امید شده بودند... در حالیکه احتمال پیدا نشدنش بیشتر بود... در حالیکه از لحاظ جغرافیایی در زاویه ی 180 درجه ای محل گم شدنش پیدا شد در مزرای علی... اولین کسی که راشد را دیده بود ام البنین دختر جلیل آقا بود. ولی هنوز که هنوز است کسی نفهمیده راشد چرا و چگونه گم شده... حتی من که کنارش بودم... خیلیها گفتند جن برده او را... باور کنید در چند لحظه راشد غیب شد! خودش بعدها گفت: دیدم یکی جلوی دهنم را گرفته و دارم توی آسمون کشیده میشم به عقب و از شما دور می شم... والله اعلم... 



نوشته شده توسط محمد صادق خدایی 24/2/91:: 9:2 عصر     |     () نظر


 


به نام خدا


خودم هم تازه درباره ی این مغازه شنیده ام و دیده ام! ولی چون مطلب جالبی بود شما را هم در لذت آن شریک می کنم. ولی اجازه بدهید به همین بهانه کمی هم از تاریخچه ی مغازه های حاجی آباد زرین بدانیم. البته تا انجایی که من می دانم و یادم می آید!


قدیم ترها هم آبادی ما مغازه داشت... شاید قدیمی تر از همه که من یادم می آید مغازه حاج غلامرضا بوده که به آن شرکتِ حاجی می گفتند... همان شرکت تعاونی خودمان... بعدها اداره شرکت که نام کاملش شرکت تعاونی نبی اکرم حاجی آباد زرین بود سالها بر عهده ی جوادِ امین الله بود. از انصاف نگذریم دورانی که آقاجواد مسئول شرکت تعاونی بود بهترین دوران بود. یک فروشگاه کامل در روستا! از موتور سیکلت بود تا لوازم خانگی و صوتی تصویری و لبنیات و خاروبار و چیزهایی که در سوپری ها می فروشند...


البته بعد از جواد ثقفی دوران فروشنده ها کوتاه بود و دست به دست می شد تا به حال که فعلا مسئول شرکت سید مرتضی است. در این فاصله افراد زیادی مانند: عبدالمجید، علی شاطر و تقیِ اکبر فروشنده بودند.


علی شاطر هم مدتها کنار خانه اش در ورودی روستا مغازه داشت. در دورانی مغازه ی خوبی هم داشت. آنجا هم یک فروشگاه کامل بود. هرچه می خواستی موجود بود. آن فروشگاه بعدها به آقارضای حاج آقا و فرزندانش واگذار شد. مغازه ای که حالا تعطیل است!


یک رد پای کمرنگ هم از مغازه ی حسین علی اصغر در ذهنم مانده که روبروی همین شرکت تعاونی بود (همان که در سال 88 ستاد انتخاباتی دکتر احمدی نژاد بود) و خاله ی مادرم "مرحوم خانم جانی" هم گاهی آنجا بود. (شادی روح مهربانش صلوات...) البته زمان کوتاهی هم در آن محل امیدِ شیرحسین مغازه داشت که در محاوره به آن "بوتیک امید" گفته می شد! این محل نیز حالا تعطیل است.


یک مغازه ی دیگر در آبادی همان ساختمان کوچک کنارِ کتابخانه است... سالهای کودکی ما علی فیض الله و حجت ابرایم به طور مشترک در آن فروشندگی می کردند. مدتی بعد حسین فیض الله متصدی آنجا بود و بارها از خودش شنیدم که چون شمّ فروشندگی خوبی داشت مشتری هایش زیاد بودند و زندگی اش را در اوایل کار با درآمد آن به خوبی می چرخاند.


آن مغازه حتی در دوره ای حاج فیض الله را به عنوان فروشنده می دید. هر چند آن دوران کوتاه بود. آخرین فروشنده ای که من در آن مغازه دیدم حاج شیرحسین بود... البته حاج شیرحسین مدتی هم در اتاق کنار خانه اش مغازه ی مختصری دایر کرده بود.


شکوهی هم نباید از قلم بیفتد. مغازه ی او نزدیک حمام بود و ما بیشتر برای خرید تفنگ اسباب بازی و ترقه به آنجا می رفتیم. البته شکوهی الان هم فروشنده ی خیلی از چیزها به شکل خانگی است. مثل تخمه ی سرخو، تخمه ی سفیدو (اسفرزه)، اسفند، آویشن و ...


رضا فیض الله هم در چند دوره ی زمانی مغازه داشت. در اتاق چسبیده به خانه اش. هر چند خیلی مستمر نبود. از همه ی اینها که بگذریم برخی نیز به شکل دیگری فروشندگی هایی در آبادی داشتند. مثلا حسن خیری مدتی پتو و پشتی می فروخت و مشتریان زیادی داشت. همینطور ماشاءاللهِ عباس هم کم و بیش فروشنده ی چیزهایی مثل کشک و تَلف (قره قوقورت) بوده و هست. یا تا کمی قبل رضا عسکر از بیاضه به حاجی آباد می آمد و بساط دستفروشی در خیابان پهن می کرد.


از همه ی اینها گذشته در دهه ی اخیر نانوایی هم مورد رجوع روزانه ی اهالی حاجی آباد زرین بوده است. ابتدا علی شاطر مدت زیادی نانوایی می کرد. (از همانجا معروف شد به علی شاطر!) نانوایی دوره ای در دست عبدالمجید بود و مدتی هم در دست خانواده ی رضا سیدغفور. همچنین حسن اکبر و خاتمه هم زمانی در آنجا نانوایی کردند. مدتی هم به شکل مشترک چند نفر از زنان آبادی نان روستا را تامین می کردند. زینبِ حسین علی اصغر نیز دوره ای متصوی بود. اکنون هم مجیدِ حسین علی اصغر و همسرش برکت را به سفره های اهالی می رسانند.


همه ی اینها را به عنوان مقدمه گفتم تا به اصل مطلب برسم! این ماهها یک میوه فروشی در حاجی آباد داریم که با همه ی مغازه های دنیا فرق دارد! صاحب این مغازه حبیبِ عبدالرضا است. او که راننده ی سرویس آبادی نیز هست هر روز از اردکان میوه می آورد و در مغازه می گذارد. ولی فرق این مغازه با موارد مشابه در این است:


شما نیاز به میوه پیدا می کنید. به سمت مغازه که کنار خانه ی حبیب است راه می فتید. طبق معمول فروشنده ای در کار نیست. کلید را زیر سنگ کنار در برمی دارید و در را باز می کنید! به مقدار نیاز میوه بر می دارید! با ترازو میوه ها را می کشید! دفتر حساب را باز کرده و در صفحه ی خودتان موارد را یادداشت می کنید! در را می بندید و کلید را زیر همان سنگ می گذارید! به همین سادگی! به همین خوشمزگی! بعدها که چوب خطتان به قول قدیمیها پرشد به شکل کلی با حبیب عبدالرضا حساب می کنید!


من تا به حال در هیج جای ایران چنین مغازه ای ندیدم... شما چطور دوستان؟


 



نوشته شده توسط محمد صادق خدایی 29/1/91:: 12:2 صبح     |     () نظر

حاجی آباد زرین


 


به نام خدا


امسال چه عید خوبی داشتیم... آبادی کوچک ما پر شده بود از آدمهای جور و واجور... از آدمهایی که سالی یکبار آفتابی می شوند... از آدمهایی که در خاطرات ردی کمرنگ داشتند... بهار امسال ما بهتر از سالهای گذشته بود... شکوفاتر از بهار 90... و خاطره انگیزتر از بهار 89


خدا را شکر که کوچه های حاجی آباد زرین در همه ی ساعات روز و البته شب! پر رونق و شلوغ بود... در هر گذر چندین نفر ایستاده یا نشسته عید دیدنی می کردند... خانه ها هم سرشار از محبت و تازگی و دوستی بود... و خدا را شکر که به قول حسینِ علی اصغر: دعوا هم نشد!  تبسم


اگر مثل همیشه بگویم چقدر زود گذشت اغراق نیست. ولی چه کنم که به قول باباجون فیض الله: آدم از دیدنی و باهم بودن سیر نمی شود... آن هم در سالی که به قول احمدِ شیخ: بیابان سبز بود و سنگابها پر آب!


امسال نوروز کویری ما سه روز مهمان عزیزی داشت... و چه خوشبختم من که تولدم نیز بین این سه روز افتاد! مهمان عزیز ما حضرت باران بود... نهم و دهم و یازدهم نوروز باران مهمان ما شد و البته میزبان شادی و شعف ما نیز!


عزیزی باران را از لبهای خشک چاترشو شنیدم در آن روز ابری... که باد می آمد و باران در راه بود... مزرای حسینیا زودتر از ورود باران با خبر شده بود... نخلهای خشک در باد چقدر جست و خیز می کردند! و من می خواستم از این شوق عکس بگیرم! چه خوش خیالم من! سامسونگ را چه به ثبت خیرمقدم گل؟ چشمهای تنگ لنز را چه به دربرگرفتن آسمان کویر حاجی آباد زرین؟ چه خوش خیالم من!


آن روز (نمی دانم یازدهم بود یا دوازدهم!) شاید یک ساعت تمام در مزرای حسینیا بین علفها و کنار نخلها به انتظار باران نشستم. خدا می داند چه عظمتی دارد طبیعت... خدا می داند چه لذتی دارد از جهان بریدن... خدا می داند چه شعوری دارند درختان کویر... خدا می داند چه نازی دارد باران... خدا می داند... من که هنوز گیجم و خواب...


و این رویای مهربان گذشت و تعطیلات نیز... آخر تعطیلات زنگ حساب بوده همیشه برای من... و به یاد لحظه های از دست رفته افتاده ام... و به یاد فرصتهای گذشته... و به یاد دقایق خوب با هم بودن... و به یاد لحظه های سخت دوری از هم... لحظه هایی که باید دل از آسمان پر ستاره ی آبادی بکنی و زورکی بگویی به سیمان و آهن و دود شهر عادت داری... لحظه هایی که باید فقط غرق در خاطرات شوی و از خوبها و خوبیهایشان نقل کنی... نقل قول... نقل قولهایی شیرین و تلخ...


و چقدر تلخ است نقل قول بعدی! : راه رفتنی را باید رفت... (به نقل از بابا، 1391، 1390، 1389، 1388 و همه سال!) دلم شکست


 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط محمد صادق خدایی 19/1/91:: 4:10 عصر     |     () نظر


 


به نام خدا


قدیم همه چیز بهتر از حالا بود... حتی خانه های قدیمی! مثل آدمهای قدیمی. شب عید کودکیهای ما رنگ دیگری داشت: خانه ی قدیمی باباجون با آن حیاط و حوض بزرگ و باغچه پر درخت و ایوان بلند و صدالبته باغ جناب که به خانه چسبیده بود.


شب عید یعنی همان خاطرات... شب عید یعنی اتاق شلوغ و پرهیاهوی خانه ی باباجون که از بچه ها و نوه ها پر شده بود... شب عید یعنی پای دراز شده باباجون که تازه درد گرفته بود و ما نوبتی زانویش را می مالیدیم.. شب عید یعنی ننه غزاله که همیشه جای ثابتی داشت کنار سماوری که هیچ وقت خاموش نبود... شب عید یعنی چلو گوشت آهویی که طعم بیابان و باروت تفنگ باباجون داشت... شب عید یعنی زمزمه ی عروسی این عمه یا آن عمو... شب عید یعنی سکوت اجباری به مناسبت رادیو گوش دادن باباجون... شب عید یعنی عکس حاج سیف الله گوشه اتاق... شب عید یعنی پر کردن تند تند دفترچه نوروزی با کمک فاطیِ علی و عمه صدیقه... شب عید یعنی آمدن چند دقیقه ای سید داوود و حسینش به خانه ی باباجون... شب عید یعنی نقشه کشیدن برای خرج کردن عیدیها... شب عید یعنی هزاری سبز تا نخورده... شب عید یعنی تقویم نجومی با کلمات عجیب غریب... یعنی شب عید یعنی خدایا شکرت که تا 13 نوروز حاجی آباد می مانیم!


حالا شب عید یعنی: کجایی خاطرات خوب من... خیلی دلتنگم...


 



نوشته شده توسط محمد صادق خدایی 25/12/90:: 9:26 عصر     |     () نظر



به نام خدا


چند روزی است در خاطراتم دنبال کوچه ها و معابر خاطره انگیز حاجی آباد زرین این نگین سبز کویر هستم... وقتی خیلی در این کوچه ها و گذرها در خیالم بالا و پایین می روم، یک جا نقش ویژه ای دارد و خیلی از شما هم احتمالا آن را به یاد می آورید: چهار راه اندیشه!


ولی کوچه های آبادی که اسم ندارد! حالا چه کسی اولین بار نام این گذر را چهار راه اندیشه گذاشته خدا داند و  خودش! ولی حداقل 20 سالیست که اکثر افراد به خصوص آنهایی که پاتوق روزانه شان آنجا بود این چهار کوچه را به این نام می شناسند.


... و ما کودک بودیم و سرگرم شیطنتهای خودمان و بالا و پیین پریدن و اکتشافات و خرابکاری های همان روزها... گاهی که از همان محل رد می شدیم آدم بزرگهایی را می دیدیم که خیلی جدی و عمیق در حال صحبت کردن هستند. آدم بزرگهایی که اکثرا طلبه و  دانشجو بودند و هنگام رد شدنمان با هم کلمات غلمبه سلمبه ای رد و بدل می کردند که فهمش برای ما آسان نبود!


... و چهار راه اندیشه چهار کوچه ای بود ( و هست ) که محل جدایی اهالی مسجد آبادی بود. کوچه ای از غرب به شرق آبادی که انتهایش به سه سمت دیگر روستا منشعب می شد و جایی بود که دوستان و همراهان از آن نقطه از هم جدا می شدند. و مگر جدا می شدند! گاهی حتی ساعتها به مناظرات سرپایی خود ادامه می دادند و هی حرف می زدند و حرف می زدند!


... عجب معرکه بود این چهار راه اندیشه! این گذر که در ایام عادی خیلی پر رفت و آمد نبود، تعجب می کرد از جمعیت زیاد روزهای نوروز و محرم و بعضی مناسبتهای دیگر حاجی آباد زرین که خیلی هایشان دقایقی را در آن محل به گفتگوهای مختلف می پرداختند. البته بیشتر مباحث سیاسی و فرهنگی بود ولی مسائل روز آبادی هم مشتریهای زیادی داشت...


اما این چهار راه دوست داشتنی همیشه هم دوست داشتنی نبود! علی الخصوص برای برخی از بزرگترها که جوانانشان ساعتها در آن گرفتار بحث بودند و یادشان می رفت که ناهار و شام وقتش گذشته است! در ایام نوروز مخصوصا همیشه افرادی از پی مناظره کنندگان بی حواس می آمدند که : بابا کجایی تو؟ می خوایم ناهار بخوریم! یخ کرد! همه منتظرت هستند! :))


اگر شما هم خاطراتی از چهار راه اندیشه حاجی آباد زرین دارید در قسمت نظرات مرا و مخاطبان را سهیم کنید...




کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط محمد صادق خدایی 11/11/90:: 11:45 صبح     |     () نظر
   1   2   3   4   5   >>   >